تبليغاتX
بیدهای مجنون

پر از شکوه شکوفه به بوستان برگرد

شراب صبر و قرارم ! به جام جان برگرد

به ساعتی که شقایق میان مان روئید

به ابتدای زمین اول زمان برگرد

فرو نشسته به آغوش سرد دریاها!

طلوع گمشده امشب به آسمان برگرد

به قهر از من عاشق بریده ای آیا ؟

به لطف دائمت ای خوب مهربان برگرد

پر از شکوه شکوفه ، پر از گل خنده

بهار رفته ! به اوهام این خزان برگرد

             *****

ترا به جان که سوگند آمدن بدهم ؟

به جان من  نه  به جان پرندگان برگرد

                                                              علی حاجتیان فومنی

+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 17:18 |

 

اين عكس از بنده  هنر يكي از دوستان خوب و هنرمندم آقاي بهنام زهري ساميان است همينجا سپاسگزاري ام را اعلام مي كنم

 

چند عاشورايي نذر گل هاي باغ مصطفي (ص)

 1

شط رنج دارد به جانش ميپيچد و درد دارد

در پيچش دردناكش چشمي به آن مرد دارد

مردي كه بر دوش مهرش مشك عطش تكيه كرده است

مردي كه با تشنگي ها آهـنــگ آورد دارد

از شدت زخم خوردن زرداست روي دلاور

حجت تمام است بر رود تا چهره را زرد دارد

بر دستهاي رشيدش قد مي كشد تا لبش آب

كي فرصت بوسه بر آن لبهاي پر درد دارد

 خورشيد ! رخ را بپوشان رخت عزايي به تن كن

دنيا مگر از همين دست چندين جوانمرد دارد

 

 

2

از شعله ي خيمه اي كه در تب ميسوخت

پرهاي فرشته ي مقرب ميسوخت

طوفان سموم بود و لب خشكي ابر

بي خون حسين باغ  مذهب ميسوخت

عباس گذشت و تا ابد رود فرات

در حسرت بوسيدن آن لب ميسوخت

برخاست لهيب العطش وقتي كه

لب تشنه قمربه چنگ عقرب ميسوخت

هفتاد و دو روشني به خاك افتادند

اما به نشان راه كوكب ميسوخت

خورشيد براي غربت طفلانش

در سينه آسمان آن شب ميسوخت

درشام بلا كه كهكشان مي آمد

خورشيد به نيزه بود و زينب ميسوخت

 

3

وقتي كه همه به ننگ عادت كرددند

در پيله عافيت    اقامت  كردند

از صفحه كربلا ملايك  با سوز

هفتاد ودو آيه را تلاوت كردند

 

+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 11:15 |

                      رنگ انارِ

دیگر نمانده عشق تو در دسترس مرا

گم کرده بین این همه آدم "نفس" مرا

من دوست دارمت که پُری از پرنده ها

ای آسمانِ عشق بگیر از قفس مرا

چون مهره های رنگی نرد زمانه ام

تقدیر پنج و شش ببَرَد پیش و پس مرا

رنگ انا ر- پاره آتش – لبان تو –

در من گرفت تا که بسوزد هوس مرا

از روزگار تلخ چه باکم اگر کنی

مهمان به بوسه ای ز لبان ملس مرا

بیهوده است زندگی ام بی تو روز و شب

دست مرا بگیر ، بگیر از عبث مرا

هر گل که هست جلوه ای از رنگ و بوی توست

گل ها ترا و سرزنشِ خار و خس مرا

بعد از تو گوش و چشم جهان کور و کر شده

دیدن که نه ! نمی شنود هیچ کس مرا

بد نیست حال و روز جهان بی تو و فقط

گم کرده بین این همه آدم" نفس " مرا

 

 

                 بندر آینه

تا پُر شود کرشمه ی سوسن در آینه

هر صبح کار توست  شکفتن در آینه

یکتایی جمال خودت را شکسته ای

هنگامٍٍ ناگزیر نشستن در آینه

فارغ شدن ز خواب و خیال و ملال هاست

تن شویی زنانه ات   ای زن در آینه

امواج بیقرار و شکیب  نگاه  تو

دریای دلپذیر شد و بندر آینه

آن چشم های نافذ جادو گر سیاه

انگار کرده اند دو روزن در آینه

جان میدهی دوباره به افسانه پری

در گرم گرم ریختن تن در آینه

برف شکوه و ناز تو پوشانده قله را

حرفی نزن!

                    سکوت! 

                                که بهمن درآینه

در گیر و دار ریزش و ماندن مردد است

از آن زمان که داشته مسکن در آینه

آکنده است آینه از باغ از بهار 

وقتی که جلوه می کنی ای زن در آینه

                          ***

هر صبح کار توست شکفتن و کار من 

هر شام تا سحر ز تو گفتن در آینه

  

+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 11:16 |

برف و شکر و گلاب یعنی:"تن تو"

در جام گل و شکوفه -پیراهن تو-

آرام گرفته،بیقرارم کرده است

این وسوسه ی دوباره نوشیدن تو

+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 0:3 |
 

جز عاشقت نبودم من لایقت نبودم

تو یک تبر به دوشی من یک بت شکسته

 

+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 22:11 |
وقتی انار بوسه ی سرخ تو میرسد

کمرنگ میشوند تمام انار ها

+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 18:45 |

زندگی...

 

زخمه بزن ای عشق

زندگی  دو تاره

یه تارش پاییزه

یه تارش بهاره

 

اگه بلرزونی

تار پاییزش رو

میبینی تو برگا

وحشت ریزش رو

 
درختا می میرن

تو کابوس زردش

اسیر میشن گلها

تو پنجه سردش

 

 اما اگه دستت

روتار بهاره

از ابر انگشتات

شکوفه میباره

 

 پر میگیره دنیا

با شور آوازت

گل میکنه رویا

با نغمه ی سازت

 

 جون میگیره سبزه

بهار که میخونه

بنفشه میرقصه

کنار رودخونه

 

تموم عمر ما

بذار بهار باشه

بذار بهار باشه

بذار بهار باش

 

                   علی حاجتیان فومنی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:41 |
 

بگو به حرف دلم – بي تو – بال و پر بدهم ؟

و يا به رشته درآرم به نامه بر بدهم ؟      

خودم بياورم آنرا ، ببينمت از دور

و يا به شب كه ميايد دم سفر بدهم ؟

اگر تو خوابي آن را به گل بدل سازم

به بادهاي امين دم سحر بدهم

بياورند برايت ، نوازشت بكنند

دلم اگر بگذارد ... اگر اگر بدهم

نمي شوم راضي نه نه بهتر است انگار

خودم بيايم تكيه به قاب در بدهم

خيال خواب تو را كم كمك بياشوبم

به روزهاي سكون جهان شرر بدهم

برات چاي بريزم – به تلخي شبهام –

خوشت نيامد اگر همزن و شكر بدهم

مگربه عشق به اين داستان كهنه ي تلخ

به شور و شوق و جنون جلوه ي دگر بدهم

چه مي توانم و دارم ؟ - خودت بگو جانا –

به جاي بوسه ي شيرين و داغ و تر بدهم

                 * * *

به جاي چنگ مرا در بغل بگير و بزن

كه " دوستت دارم " را دوباره سر بدهم

                                                            علی حاجتیان

 

+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:33 |

لب بر لب تو می نهم و قند می خورم

شاخی شکسته ام به تو پیوند می خورم

مثل گلابدان قدیمی شکسته ام

با ساقه های دست تو من بند می خورم

باور نمی کنی که دچارم به چشم تو ؟

عاشق ترین به جان تو سوگند می خورم

شیرین تر از تمام عسل های عالم است

تا غصه را به جای تو دلبند می خورم

می گویمت که خسته نباشی عزیز من

از سفره نگاه تو لبخند می خورم

زحمت نکش دقیقه چندی مزاحمم

لب بر لب تو مینهم و قند میخورم

27/12/75

+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 20:38 |

 

دو تا اسیر، دو زندانی شب مژگانت

دو نیمه جان رها درهوای طرح  لبانت

دو تا پلنگ که خسته ، شکسته میخواهند

دوان شوند پی آهوان مست دوانت

دو تا قناری عاشق اسیردرقفس خود

که هردوخیره به دستان گرم وسبزوجوانت

دو تا جنون مجسم ز جنس چایی و قهوه

که داغ حسرتش این است ، نمی رسد به دهانت

دو تا طلسم عتیقه که چشم زخم نبینی

دو تا پرنده پران به باغ پر هیجانت

دو تا گل سر مشکی نه شایدم شکلاتی

برای گیسوی خرمایی بنفشه نشانت

                *  *  *

تمام این دو دوها که خوانده ای به ترانه م

دو چشم شاعر مستم ، فدای آن مژگانت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 20:13 |